Short story

SHORT STORY

BY : Ehsan

اینا رو می خونم

آخرین برگ
يادداشتهای محسن ناظم
يادداشتهای يک دختر اخمو
وبلاگ حسن سربخشيان
من ، خودم و احسان
ابزارهای فارسی
سردبير : خودم
خاطرات مشبک
خورشيد خانوم
نبوی آنلاين
مجيد آنلاين
دلتنگستان
زن نوشت
مردوووونه
کاپوچينو
وبگرد
پندار
پاگرد
آينه
بن بست
 

Downloads

Home | Design | Feedback | Gallery | Short story | My Friend

 

سر چهارراه خيلی شلوغ بود ، اين موقع ظهر که می شد هميشه همينطور بود . ناگهان يه موتوری کيف سامسونت يه دانشجو رو قاپ زد . دانشجو دنبال موتور می دويد و فرياد می زد به خدا فقط جزوه و کتاب توشه . فقط جزوه و کتاب . پنج دقيقه بعد دوباره چهارراه مثل هميشه شلوغ بود.

 

پخش ماشين روشن بود خواننده مي خوند: گل گلدون من شکسته در باد ، تو بيا تا دلم نکرده فرياد ، گل شببو ديگه شب بو نمي ده ، کي گل شب بو رو از شاخه چيده ؟ اتوبان امروز خيلي خلوت بود . بهنام کلي خسته شده بود امروز از صبح سر کلاس بود . راستي ساعت چند بود؟ بهنام نگاهي به ساعتش کرد . ساعت از 2 هم بعدازظهر گذشته بود . احساس خستگي در بهنام بيشتر شد. خيلي وقتها که اين راه رو با دوستاش مي اومد ، زياد طولاني به نظر نمي رسيد اما حالا که تنها بود انگار صد کيلومتره ... ياد افشين افتاد که سر کلاس يه تيکه به خانم سبحاني انداخته بود و خنده اش گرفت . آخه الان دو ترم بود اونو افشين تو نخ اين خانم سبحاني بودند. از بسکه اين خانم سبحاني به اين دو تا کم محلي مي کرد اين دو تا واسه شون عقده شده بود تا هر جوري هست دق و دلشون رو سرش خالي کنند . مي دونيد خانم سبحاني دو سه مرتبه جلو بچه ها جواب افشين و اون رو نداده بود براي همين هم اونا احساس مي کردند دارن سبک ميشن .... بهنام توي همين افکار بود که ناگهان يه اتومبيل با سرعت از بغلش رد شد . بهنام نگاهي به صفحه کيلومتر شمار کرد. عدد صد و بيست رو نشون مي داد . سرعت بالائي بود اما نه براي بهنام ، او با اين اتومبيل سرعت صد و شصت کيلومتر را هم ديده بود. حالا اينکه يه ماشينی با اين سرعت از اون جلو بزنه يه خورده اون رو اذيت می کرد . برای همين نوار رو عوض کرد و آلبوم سال دو هزار Modern Talking رو توی پخش گذاشت و يه خورده پاشو روی گاز فشار داد و کمربند ايمنی خودش رو هم بست. به ياد سه چهار سال پيش افتاد که با آهنگهای Modern Talking حسابی تند می رفت . اون موقع ها دليل تند رفتن خودشو نمی دونست . فقط تند می رفت . تند و تندتر ... اما حالا برای اينکه حس می کرد سرعت به اون يه احساس قدرت می دهد تند می رفت. چيزی که جالب بود اين بود که هنگامی که به  اون ماشين جلوئی رسيد . انگار يکی شبيه خودش توی ماشين جلوئی نشسته بود . برای همين تندتر رفت تا اون شخص رو ببينه . اما ماشين جلوئی هم سرعتش رو زياد کرد . کم کم داشبورد ماشين توی سرعت صد و چهل کيلومتر در ساعت شروع به لرزيدن کرد . و اون می دونست که اين لرزش ناشی از سرعت غير مجاز است . بوق اخطار ماشين هم به صدا در اومد . اما بهنام صدای آهنگ رو زيادتر کرد تا اون صدا رو نشنود . بازهم به اون ماشين نمی رسيد. بعضی موقعها به اينجاها که می رسيد بی خيال می شد و از خير کورس گذاشتن می گذشت. اما اين بار انگار يکی بهش می گفت بايد به اون برسی و يه مطلب مهم رو بفهمی و اون اينکه شخص راننده چه جور آدميه ؟ سرعت ماشين به صد و شصت رسيد . می دونست که اين سرعت برای اين ماشين خيلی زياده اما ... از هم گاز داد. سر يک پيچ تند در حالی که فاصله زيادی از اون ماشين نداشت ناگهان ماشپن جلوئی يهو غيبش زد . انگار اصلا توی جاده نبوده و فکرش رو بکنيد وقتی توی پيچ با سرعت صد وشصت تا آب جاری شده وسط اتوبان رو ديد چه حالی بهش دست داد. ناگهان همه دوست و آشناها ، خانم سبحانی ، حتی رئيس دانشکده رو با اينکه دل خوشی ازش نداشت به ياد آورد. به ياد ريحانه که سال پيش به خاطر کم محليهای اون از دستش ناراحت شده بود افتاد و اينکه از اون تاريخ ديگه اون رو نديده بود و اينکه اگه امکانش باشه حتما به اون تلفن می زنه ... همه اينها مثل برق به ذهنش می اومد و مثل باد رد می شد. ناگهان صدای يک آمبولانس را شنيد و صدای مردمی رو که دورش جمع شده بودند ..... -اگه کمربند ايمنی نبسته بود حتما در جا می مرد.-بابا خدا خيلی رحمش کرد.-يه چند تا پيرزن هم می گفتند الهی ذليل بشه که اصلا فکر پدر و مادرش نيست. وقتی دوباره چشمش رو باز کرد روی تخت بيمارستان بود دو روز از اون ماجرا گذشته بود و هنوز  نمی دونست اون راننده کی بود . اون به گلهای نرگس که کنار تختش گذاشته بودند نگاه می کرد و يهو يادش اومد که فقط ريحانه می دونست که اون عاشق گل نرگسه.